کد خبر 86373
۳۱ شهریور ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
((پیرمرد دست‌هایش را بالا برد و گفت: های جوان! این همه پیروزی با دست خالی! بگو لا حول ولاقوة الله بالله.)) اواخر سال 61 بود. شانزده سال داشتم. توی خط پدافندی بودیم. یک روز، با سید‌حسین میرخاندوزی بیرون سنگر بودیم که سوت خمپاره شصت، روی پرده گوشمان خط انداخت. هراسان خودم را پرت کردم روی زمین و زمین را گاز گرفتم. خمپاره، بغل دستم ترکید و یکی دو فرغون خاک ریخت روی سر و صورتم. گوشم شروع کرد به زنگ زدن. مجیدی که دورتر روی خاکریز نشسته بود، داد کشید: گلچین! گلچین!... سید‌حسین... سید‌حسین!برخاستم و چشم برگرداندم طرف جایی که سید حسین ایستاده بود. یکه خوردم. خمپاره توی بغل او ترکیده بود. قدم برداشتم طرفش اما نتوانستم بروم. تن سید ‌حسین آبکش شده بود. خون شتک‌زده بود به گونی‌های دیواره سنگر و سرش خم شده بود روی سینه‌اش. جگرم آتش گرفت و انگار که دماوند را گذاشتند پس شانه‌ام. چند لحظه بعد، حمل مجروح‌ها جنازه سید‌حسین را انداختند روی برانکارد و بردند. مجیدی هم با او رفت. وا رفتم. گیج این صحنه بودم. فکرم گردشی نداشت؛ مات و مبهوت به انتظار برگشتن مجیدی روی کپه خاکی نشستم.مجیدی آمد. پیکر سید‌حسین را رسانده بود به اورژانس. خیره آمدنش بودم. تنها چیزی که می‌توانستم از او بپرسم این بود که «چه خبر؟» ولی آن خبر را من دیده بودم. مجیدی داشت نزدیکم می‌شد که خمپاره شصت نامردی کنارش زمین خورد و چند ترکش نقلی توی کمرش نشست. مجیدی خمید. تنها مونس این لحظات پرغم و اندوه هم از من جدا شد.بعد از مجیدی، دچار بحران روحی مرموزی شدم. انگارسوت خمپاره، هیولای ترسناکی بود که دهان باز می‌کرد تا مرا ببلعد. نمی‌توانستم یک جا بند شوم. این خیال دیوانه‌ام کرده بود.«عبدالحسینی» فرمانده گروهانمان وضع مرا فهمیده. از من خواست تا به سنگرش اسباب‌کشی کنم. وجود او، حالم را تا اندازه‌ای جا آورد. ولی هراس از سوت خمپاره، همچنان در جانم جا خوش کرده بود. درست نمی‌دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود، ولی حتم دارم همه اینها ریشه در ترس درونی من نداشت. زنده ماندن بعد از شهادت سید حسین، استخوان گلو گیر بود.خیلی کم بیرون از سنگر آفتابی می‌شدم؛ جز در موارد ضروری مثل: نگهبانی، پاس‌بخشی، دستشویی، وضو و... .بعد از ظهر یکی از روزها مجبور شدم برای کاری مدتی بیرون از سنگر باشم. خورشید به ته زمین چسبیده بود. مشغول کار بودم، اما شش دانگ حواسم به سوت خمپاره‌ها بود.سمت چپ سنگر ما، خاکریز ختم می‌شد به آبی که عراقیها برای سد پیشروی بچه‌های ما رها کرده بودند.نیروهای مستقر در خط، اغلب بعدازظهرها برای آبتنی و شستن سر و صورت به آنجا می‌رفتند، واقعش با خمپاره‌های رگباری دشمن در این جناح، رفتن به لب آب جسارت می‌خواست.کسی از پشت سربلند صدا زد: آهای جوان! توجهی نکردم. دوباره صدا زد. رو برگرداندم. پیرمردی بود پنجاه ـ شصت ساله. درست وسط جاده شملچه، جایی که بیشتر خمپاره‌های شصت به آنجا بوسه مرگ می‌زدند، ایستاده بود. خواستم داد بزنم: پدر، آنجا ایستادن خطرناک است، الان خمپاره می‌آید. که پیرمرد، جفت دستهایش را برد بالای سر و شروع کرد به بشکن زدن. پاهایش نیم رقصی کرد و با شادی و خنده‌ای بلند گفت: های جوان!... این همه پیروزی با دست خالی! بگو لا حول ولاقوة الله بالله.رقص و بشکن پیرمرد که تمام شد، با همان شور و شعف فوق‌العاده خداحافظی کرد و به راه ‌افتاد. رفت به سمت منطقه‌ایی که آب بود؛ شاید برای آبتنی!لبخندی زدم. آرام آرام خندیدم. یکهو دیدم دارم راست راستی می‌خندم! تازه یادم آمد که بعد از شهادت سید حسین و مجروح شدن مجیدی، نخندیده‌ام. خندیدم و آن بحران روحی مرموز برای همیشه با من خداحافظی کرد. من آن پیرمرد را دیگر ندیدم. هیچ وقت. راوی: حسن گلچین